دختران دارو

. . .د مثل دارو، د مثل دختر، د مثل دانشگاه

به پایان آمد این دفتر. . .
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
 

 

١. خب همون طور که قول داده بودم باید پست آخرم رو بنویسم اما از اون جایی که آسپیرین دلش نمی خواد  کرکره ها رو بکشه پایین پس اگه روزی روزگاری دوباره شروع کردم به نوشتن خیلی تعجب نکنینزبان

این از این...

٢. و اما خبر نسبتا مهمی که بهتر بود از دهن آسپیرین و دیازپام می شنیدین و انگاری به خودم محول شده اینه که . . .عینک

یه جوریه اینجا نوشتنش. . .نگران

آقا ما با اجازه بزرگترها یه "بله"گفتیم و بله دیگه . . .مژه

......مزدوج شدیمخجالت

آخیش راحت شدمنیشخند

این هم از این. . .

٣. و بالاخره اینکه برای همه کسایی که به این خونه کوچیک رفت و آمد داشتن و نداشتن بهترین آرزوها رو می کنم و دعا میکنم همیشه شاد و سالم و سرحال باشن.

دختران دارو شاید روزی تمام شود اما همیشه در تار و پود وجودمان باقیست گفتم که یادمان باشد، یادتان باشدقلب

پاینده باشید همیشه همیشهبغل

دوست همیشگی شما: پنی سیلین


 
comment نظرات ()
 
سال نو مبارک
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
 

سال نو مبارک (با ریتمش بخون>>>دیری دیدیدی دریدی دیدیدی)

نمی خوام پست رو پر کنم از این امیدواری های همیشگی ولی از صمیم قلب آرزو می کنم که تو سال جدید هر اتفاقی چه خوب چه بد واسمون بیوفته بتونیم با کمترین آزار و اذیت خودمون و دیگران باهاش کنار بیایم .

خدا نکنه قبل از اینکه آدم شیم دنیا بهمون رو بیاره

راستی یه خبر جدید هست که می خوام خود پنیسیلین تو پست بعدی اعلام کنه چشمک

این هم از ۶ امین نوروزلبخند 

 سبز باشید (شلوغش نکن منظورم از اون سبزا نبودعینک

آسپرین

 


 
comment نظرات ()
 
تازه اول عشق است...
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
 

 

سلام

دلمان تنگ شده بود بسیار،خیلی وقت می شه که ننوشتم.

کلی خبر داریم که وقت نشد بنویسیم. من هم دکتر شدم البته ٢ ماه پیش، خوب ما که بچه درسخون نبودیم مثل بعضی ها فرستادنمون ولایت...(پنی جون اون اطراف جلفا که می گی اسمش: هادیشهر!)عینک

تجربه ی تنهایی و قبول مسئولیت و اینا، هنوز خودم باهاش کامل کنار نیومدم. تموم شدن دانشگاه و شروع به طرح تغییر بزرگیه، به نظر راحت می آد ولی خیلی فرق می کنه.

حالا که بر می گردم و به خاطرات این ۵ سال نگاه می کنم، ناخودآگاه یه لبخند می زنم(نگران نشو پنی هنوز گاتی نکردم آخه) واقعا روزهای قشنگی داشتیم مگه نه ؟! دوستی های خوب،بچه های خوب (البته بچه تخس هم داشتیم ها!!)، لجبازی های بچه گونه ،خاله زنکی های خفن،امتحان های آنچنانی،تقلب های مدرن،جزوه های گروهی، گزارش کارهای گروهی تر!! اردو های استثنائی(ایهام داره!) ،سمینار های به یاد موندنی... به نظرم در کل خوب بود.

دوران خوبی بود، ولی خوب اینم مثل بقیه به هر حال باید تموم می شد ولی من فکر نمی کنم دوستی و رفاقتم با بعضی از این داروها تا عمر دارم تموم شه،خوب بعضی از این داروها اعتیاداورن و نمی شه ترکشون کرد.آخ

راستش الان یاد اولین روز نوشتنمون افتادم، با پنی و دیازپام رفته بودیم اتاق کامپیوتر،سه تا دارو سال اولی جو گیر پر شر و شور...مژه

می دونین الانم که همه بهمون می گن خانم دوهتور! ولی بازم وقتی یه جا جمع می شیم  سر و صدا و قهقه هامون همه جارو پر می کنه.بغل

آخه هنوز تاریخ انقضا مون نگذشته...چشمک

قربان شما آسپرین

 


 
comment نظرات ()
 
آخرای داستان...
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
 

 

این روزها عملا چیزی به جز جلسات دفاع گاه و بیگاه همکلاسی ها ما رو دور هم جمع نمی کنهناراحت از یه طرف بنده از طرح معاف شدم (یه چیزی تو مایه های معافیت سربازی البته نه به اون حلاوتزبان)از یه طرف دیگه آسپرین روونه طرح شد طرفای جلفا( یعنی رفت سربازیخنده) و عارضم که از بین ما سه تا فقط دیازپام یه نمه دانشجو مونده که اونم همین روزا دکتر تمام می شه و خلاصنیشخند

 خلاصه اگه نه رسما ولی باطنا شما این بلاگ رو تموم شده حساب کنین حداقل برا منگریه 

 ٢١ آذر جشن فارغ التحصیلی ورودی ٨٣ برگزار شد و ما رسما سوگند یاد کردیم که به خاطر خدا اگه نتونستیم دکتر درست حسابی باشیم، آدام باشیم حداقلچشمک

 

و به همین مناسبت کلاه هایمان را به آسمان جهاندیمخنده

 

و اینکه: اعلام می کنم این پست یکی مونده به آخر بنده بود. البته پست بعدی رو کی می نویسم با خداست(من اصولا آدم زرنگیمنیشخند)شما اجالتا مشغول حلال کردن من باشین تا ببینیم چی می شه

فعلا

                                                                                          دکتر پنی سیلینیول

 


 
comment نظرات ()
 
من دفاع می کنم پس هستم!
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸
 

 

اینجانب، پنی سیلین این محله و اون محله اعلام می کنم که شنبه ٢۵ مهرماه ١٣٨٨ساعت ١٢ ظهر در آمفی تئاتر دانشکده داروسازی از:

  • ۵ سال دانشجو بودن
  • ۵ سال آرزوهای کوچک و بزرگ
  • ۵ سال خواسته های به حق و ناحق
  • ۵ سال دوستی های به یادماندنی
  • ۵ سال تعلیق دوست داشتنی
  • ۵ سال قهر و آشتی
  • ۵ سال ترکیب قهقهه و گریه و نمره و استاد و بی خیالی و با خیالی و . . .
  • ۵ سال ....
  • و در نهایت از پایان نامه ام!

                                               دفاع خواهم کرد چشمک

حاشیه: شرکت برای عموم آزاد استزبان


 
comment نظرات ()
 
فردا
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
 

فردا مهر میاد مثل همه ی ١٧ سال گذشته

بوی ماه مهر امسال رو دوست ندارم

این اولین اول مهریه که اصلا انتظارش رو نمی کشمناراحت

فردا. . .

حاشیه: اگه حس می کنین این بلاگ کمی تا قسمتی در تسخیر منه باید عرض کنم که این تابستونی کمتر دستم به این دو تا داروی بی خیال رسیده

البته حالا دیگه باید دعا کنن همچنان نرسه مخصوصا اون آسپیرین. . .عصبانی

                                                                           پنی سیلین   


 
comment نظرات ()
 
بازم مث همیشه. . .
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
 

آخرین تبریک "روز داروسازی" این بلاگ خراب شده که انگاری یه خورده مربوط به داروسازیه! بر می گردد به چهار سال پیش که باد بدجوری مغزمون رو پکونده بودتعجب

اینکه چرا ما خودمون رو انقدر کم تحویل می گیریم اصلا به تنبلی ما سه داروی خوشبخت ربطی پیدا نمی کنه و فقط و فقط بر می گرده به تواضع و فروتنی بی حد و حصر اینجانباننیشخند

اگه فکر کردین بعد این همه آسمون ریسمون بافتن باید روز داروسازی رو تبریک بگم، هنوز ما رو خوب نشناختین:

 یعنی اینکه یه هفته از این مهمترین روز تاریخ عالم بشریت می گذره و امسال هم مث سالهای پیش جا موندیمناراحت

نمی دونم سال دیگه این موقع ما سه تا و بقیه همکلاسی ها کجای عالم مشغول چه کاری هستیم یا چی قراره به دنیای داروسازی اضافه کنیم (البته اگه ازش کم نکنیم!) فقط امیدوارم این تنها روزی رو که حداقل به نام ماست حتی اگه فراموش می کنیم بی آبرو نکنیم،امیدوارم. . .

                                                                                پنی سیلین


 
comment نظرات ()
 
نسخه ی 137 : نسخه ای برای لاغری
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
 

 نسخه پیچی شده توسط دیازپام:

توجه ... توجه...

برای آن ها که می خواهند وزنی متناسب داشته باشند:

دوازده کیلو در هر ماه لاغر شوید

مرکز لاغری ا.

مجهز به استخر

در محیطی آرام ؛ با کادری مجرب

دارای استاندارد

 

١٠٠ % تضمینی

 

با ما تماس نگیرید ؛ کافیست با رسانه های معلوم الحال خارج تماس بگیرید

 


 
comment نظرات ()
 
المپیاد
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
 

 

دارم می رم اصفهان جهت اولین المپیاد دانشجویان علوم پزشکی تبریزیول

این اولین سفر تنهایی بنده است(تقریبا تنها البتهچشمک)یعنی بی خانواده و بی دوستان جون جونی (دیاز و آسپیرین گلمماچ)

برا همین خیلی خوشحال نیستمناراحت

قول نمی دم اما سعی می کنم برگشتنی سفرنامه یادم نره زبان

فعلا

                                                     پنی سیلین


 
comment نظرات ()
 
دوستانه
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
 

 

دوستانه بگویم:

لحظه به لحظه این سفر

طی شد    

نه خیلی دشوار نه آنقدرها آسان

دوستانه بگویم:

زیبا بود و به یاد ماندنی

شیرین بود و رویایی

هرچند گاه دردناک و ناخواستنی

دوستانه بگویم:

تمام شدن را دوست ندارم

اما چه کنم

تمام شدن نزدیک است . . .

                                                             پنی  

                              


 
comment نظرات ()
 
کمی تا قسمتی بهاریه
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸
 

 

الان که دارم می نویسم سرم رو به پایینه و اشک تو چشمام حلقه زده! الهی سیخ بره تو چش و چال یکی!! اگه خالی ببندم اصلا از اون جایی که کی به کیه، کلا همه این مدت رو بنده در همین وضعیت شرمندگی رو به پایین! و حلقه در چشم!! و اینا به سر بردمگریه

عارضم حضور عزیزان کمی کمتر از جان! که مشغله کاری این حقیر در یک ماه گذشته یعنی دقیقا بعد از بازگشت از دیار خوزستان در حدی بود که یک نفر رو استخدام کردم برای خاراندن سر مبارک و بقیه کارها رو هم سپردم به ذات اقدس چون کار دیگه ای ازدستم بر نمی اومد. . .

خلاصه در این جا به شدت بر خود لازم می دانم از تمام قصور و تقصیر هایم در ننوشتن پست سفرنامه اهواز رفع تکلیف نموده و نیز برای سروران عزیز طول عمر مسالت داشته باشم !

و اما حقیقت :

حقیقت دردناک اینه که دلیل اصلی ننوشن سفرنامه اهواز بیشتر از این که مربوط به تنبلی من باشه بر می گرده به خیلی با مزه نبودن این سفر لااقل برای من-امان از دست این حس لعنتی بزرگ شدنعینک

خب این از این، حالا بریم سراغ دید و بازدیدنیشخند

*****************

عمو پورنگ رو به تمام بچه های ایران:

ته تیلاتتون! مبارک 

 صهد سال به ایه سالهاهورا

-امسال سال گاوه پس مراقب خودتون باشین!! و :

  • سعی کنین خیلی چاق نشین
  • بیشتر از حد لازم به مغزتون فشار نیارین
  • کلا خیلی فشار نیارین
  • با نزاکت حرف بزنین و بی نزاکت عمل نکنین دقیقا مثل یک گاو
  • مراقب صداهایی که درمیارین باشینچشمک
  • سعی کنین مثل گاو احترامتون رو حفظ کنینتعجب
  • کمتر گوشت و بیشتر علف-ببخشید یعنی غذاهای گیاهی میل کنین
  • در طول روز زمانی رو به نشخوار کردن بعضی چیز ها اختصاص بدین -ضرر نمی کنین
  • با این که هیچ ربطی به گاو نداره ولی سعی کنین در مصرف دارو هم کوشا تر بشین چون کم کم ما داریم فارغ التحصیل می شیم

 خاله پنی رو به دیازپام و آسپرین:

  •  فداتون بشم منقلب
  • الهی امسال هر چی می خورین گوشت شه تنتون (بابا گفتم گوشت نگفتم چربی که!)
  • الهی امسال هر روز قهقهه هاتون همکف دانشکده رو بترکونه(خب البته یکم رعایت کنین بد نیست)
  • الهی امسال درد که ندارین داشته باشین هم بخوره تو سر... (بچه ها واقعا به سر خیلی ها فکر کردم ولی بهتره بعدا به خودتون بگم!)
  • الهی امسال سه تایی باهم کلی دکتر بشیمبغل

خانم مجری برنامه خانواده رو به دوستان بلاگی:

مرسی که پارسال هم با ما همراه بودین اگر که ما خیلی همراه خوبی نبودیم بذارین به حساب درگیری های شبانه روزیمون به خاطر رشته ای که می خونیم .آرزو می کنم همیشه خوب باشین و خوب بمونین

فرزاد حسنی رو به همکلاسیها:

آقا دمتون گرم، بدی خوبی پارسال دخلی به ما نره؛ ولی جون احسان خواجه امیری این دم آخریه یخده بچسبین به خل خل بازی بلکم دو کلوم ازش بنویسیم ملت یه حالی ببرن بابا انقد نچسبین به مال دنیا،پول چرک کف دسته. راستی سعی کنین مظنه شیفت داروخانه رو هم به کمک برو بچز بکشین بالا ما رو هم خبر کنینزبان

آرزوهایی برای خودم:

  • امیدوارم امسال به گندی پارسال نباشه-البته خیلی امیدوار نیستم
  • آرزو می کنم امسال با خودرو در دانشگاه جولان بدهم
  • آرزو می کنم افسانه دانشکده ای برای داروسازی رنگ واقعیت بگیرد
  • آرزو می کنم ... متاسفانه خیلی محرمانه اس

حواشی سال آینده:

حاشیه ١:امسال ما دکتر می شیم، دکتر ها! دکترها انسان های خوبی هستند در نتیجه ...-نتیجه اش بمونه برای سال بعدچشمک

حاشیه ٢:پیش بینی می کنم امسال سال بسیار شلوغ پلوغی باشد،از کدوم لحاظش رو خودتان بعدا می فهمید

حاشیه ٣:امسال یک سری اتفاقاتی هم در عرصه سیاسی مملکت می افته که به داروساز جماعت ربط پیدا نمی کنه، بکنه هم به من ربطی نداره

حاشیه ۴:همچنان به جام جهانی فکر خواهیم کرد و تیم ملی خواهیم داشت...البته این هم ربطی به من و شما نداره

 حاشیه ۵:ورودی های ٨٨ کلی به خاطر هارمونی سال ورودشان به دانشگاه کیف خواهند کردزبان

و . . .

و در پایان لازم می دانم به طور کلی توجه همکلاسیهایی رو که عید امسال بوی پولهای شیفت داروخانه بدجور سرمست کرده، به بعضی همکلاسیهای مستضعفی که اول اسمشان "پنی" است جلب نمایم.

                                                          مخلص همه "پنی سیلین"


 
comment نظرات ()
 
نسخه ی 133 : لب کاروون ...
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
 

نسخه پیچی شده توسط دیازپام:

داریم می ریم به اردو دو دو دو... ببخشید! سمینار نار نار...

آسپرین برای ارائه ی پوستر ، پنی سیلین جهت ارائه ی سخنرانی و اینجانب برای ارائه ی شیطنت!

 


 
comment نظرات ()
 
نسخه ی 132 : باز فصل امتحانات...
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧
 

نسخه پیچی شده توسط دیازپام:


عارضم به خدمتتان از آن جایی که فصل امتحانات است و خوشی بد جوری زده زیر دلمان؛ هوس کردیم وبلاگ را آپ کنیم:

 

            به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد

                                                      بطالتم بس...از امروز کار خواهم کرد


اگر فکر کردید می همان وبلاگ و معشوق شمایان هستید؛ سخت در اشتباهید. می که اصولا" چیز بدی است و جیز است...، در مورد معشوق که والا ما از این شانس ها نداریم.

کاری هم که می خواهم بکنم کار بدی نیست به خدا. کار پایان نامه است.

 

پی نوشت: قیچی وسیله ای پر مصرف است!



 
comment نظرات ()
 
تابستانی که گذشت!!!
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧
 

میدونم خجالتببخشید.

بابا شاید ما نخواییم تعریف کنیم.

منم واحد کارآموزی صنعت داشتم.رفتم داروسازی زکریا.صبح 6.30 در میومدیم و عصر با یه مینی بوس قراضه ساعت 5.30  با حالت گرما زده می رسیدم خونه.

جای با حالی بود.در ضمن آموزنده هم بود. مخصوصا پروسه ساخت soft gel.خلاصه خاطره ی خوبی برام داشت.فقط روز اول مستقیم داشتیم تشریف می بردیم رختکن آقایون.البته درست جلو در ورودیش یه کم سواد به خرج دادیم و تابلو رو خوندیم و جیم فنگ شدیم.

خدا برای ما یه مسافر جدید فرستاد.یه کوچولوی ریزه میزه و کل تابستون من با اون گذشت.

راستی رفتیم سمینار علوم دارویی کرمان...به به

سفری بود که از اول تا آخرش پر ازحادثه و اتفاق و خنده و شلوغی و علم!! بود.

خوب معلومه اگه من و پنی سیلین و 3 تا دارو دیگه مثل خودمون یه جا باشن همینجوری میشه.

یکیمون از هواپیما می ترسید و موقع فرود و پرواز داد میزد.

خلبانمونم که گویا مست کرده بود و هی میکروفونو باز می کرد و به صورت داشمشتیانه مژده ی باد موافق رو می داد و لحظه ی فرود همچین کوبوند زمین که همه سکته رو زدن ولی من و پنی می خندیدیم و حال می کردیم.

بالاخره رفتیم هتل و دیدیم به به...سه طبقه بدون آسانسور ...2 تا اتاق پیش هم , هم طبقه با سال بالایی های محترم

محل سمینار 20 km خارج از شهر بود.ما هم صبح رفتیم سمینار رو چون کلی وسائل دستمون بود برگشتیم هتل و منتظر سرویس ولی از اونجایی که به قول خودمون مسئول ما مشنگ تشریف داشت.سرویس نیومد ما هم گشنه بودیم بالاخره یه خانم دکتر اهل بم ما رو برد.فکر کنین با اون لباسای اتو کرده 6 نفری با 206 رفتیم.چه رفتنی... خانم دکتر که بعد از حادثه بم دیگه نمی تونست با سرعت رانندگی کنه با سرعت 40 می رفت و ار خاطراتش در دوران دانشجویی تو تبریز می گفت خیلی صحبت خوبی بود ولی نمی دونم چرا بعد از اون هر وقت 206 می بینم یاد ابمیوه گیری می افتم.بالاخره بعد از 1 ساعت ما رسیدیم و دویدیم سمت غذا خوری...واااای غذا تموم شده بود.از اونجا که خودمون سابقه ی برگذاری سمینار داشتیم .قاطی کردیم و به یکی از افراد اجرایی که گویا عکاس مجله سمینار بود کلی حرف گفتیم و در اثر این همه تلاش دو پرس غذای یخ کرده + کلی ته دیگ برای 5 نفر گیرمون اومد.خیلی گشنه بودیم و تمام لباسهاموون چرووووک و دست و صورت روغنی در حال میل کردن ته دیگ.

عصر باغ شازده که خیلی باغ زیبایی بود مهمان دانشکده کرمان بودیم.خیلی زیبا بود من واقعا اونجا احساس آزادی می کردم فوق العاده بود.که اونجا هم یک عدد دوغ به طور کامل روی لباس جدید بنده خالی شد.البته نا گفته نماند که این مسئول مشنگ همچنان زیر باران گلایه ها و شکایات ما بود.

روز بعد:همه ی بچه های تبریز+ رئیس دانشکده همه با هم رفتیم تور داخل شهری کرمان.جاهای خیلی قشنگی رفتیم از جمله:یخدان مویدی- بازار-کاروانسرا-آب انبار-آتشکده-آبشار خیلی جالب بود کلا معماری شهر متفاوت و پر از بادگیر بود.

به ما که خیلی خوش گذشت.پر از خاطره بود برامون.

عصر رئیس دانشکده به مناسبت پدر شدنشان کوماج گرفتن و قرار شد ما به بچه های 82 هم بدیم, ما هم به قولمون وفا کردیم و کوماج که یکی از سوغاتی های معروف و مقوی کرمان بود رو با اونها قسمت کردیم...

روز آخر اکثر بچه های ما ارائه داشتن.من و پنی هم پوستر داشتیم.ولی داور نداشتیم.خیلی سمینار قاریشمیشی بود و اصلا خوب نبود.

عصر پرواز داشتیم و درست لحظه ی آخر رسیدیم فرودگاه.خیلی خفن بازرسی بدنی انجام دادن.خیلی به ادم بر می خوره.ساک یکی از بچه ها رو باز کرده بودن, بلیط یکی گم شده بود,خیلی استرس کشیدیم و بالاخره رفتیم تهران و از اونجا هم مستقیم ترمینال و صبح فرداش تبریز بودیم.یکی ار بهترین و پر خاطره ترین سفر های عمرم بود.

یه کم هم کار کردم و طعم پول درآوردن رو چشیدم.

راستی:این خبر مال آذر ماهه: فرزانه و بهزاد پیوندتان مبارک

(aspirin)

 


 
comment نظرات ()
 
نسخه ی 130 : ورژن دیازپام
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧
 

نسخه پیچی شده توسط دیازپام:

 

به نام خدایی که آسمان آبی و زمین سبز را به ما عطا فرمود تا من قلم در دست گیرم و انشای خود را با موضوع "تابستان خود را چگونه گذراندید؟" بنویسم.

تابستان به من خیلی خوش گذشت: یله، رها و آزاد. رسماً هر غلطی خواستم کردم.

تابستان برای من از فردای آخرین امتحان شروع شد یعنی نوزده تیر و وقتی شایعه ی شروع کلاس ها از ١۵ شهریور پیچید گمان کردم تابستان از دماغم در خواهد آمد اما در نهایت این تابستان نبود که از دماغم در آمد!

من ابتدای تعطیلات مثل باقی بچه ها مُهر دار شدم و کلی خوشحالی و ذوق زدگی از خودم در کردم اما افسوس که هیشکی منو تحویل نگرفت؛ هیششکی...ناراحت

به توسط این مهر، من ، هم؛ تجربه های زیادی به دست آوردم مثلاً این که شیاف را شربت نخوانم و بتوانم با رویی گشاده طریقه ی مصرف آن را به شخص درون آفساید توضیح دهم. و هم با عرق جبینی که ریختم یک مقداری هم پول داخل جیب نمودم ( مستر شرت دریم: ما زنده به پولیم؛ نمردیم و نمیریم... )

همچنین من چیزها دیدم در داروخانه: دخترانی کم سن در به در دنبال آمپول پروستو گلاندین می گشتند.

این وسط بی برقی های متعدد بود که روی نرو مان رژه رفت و فاز غم ناشی از کار نکردن روی پایان نامه.

ولی خوب ایرادی ندارد؛ به اعتقاد من تابستان را برای این گذاشته اند که آدم ها به آنتروپی میل کنند و بدین وسیله خستگی شان حسابی در برود.

پی نوشت: به علت فشار از بالای پنی سیلین این پست به آب بسته شده است!

 

 


 
comment نظرات ()
 
جهنمی به نام تابستان
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧
 

آیا می دانید:

- می شه قد یه حیوون چهارگوش (دو گوش سابقنیشخند) معروف کار کرد و . . . . زنده موند!

- می شه روزی دوازده ساعت خر حمالی کرد و . . . . زنده موند!

- می شه شبها از درد زانو به خود پیچید و فردا صبح . . . . زنده بود!

- می شه دو ماه تموم شبانه روز رو با یه وعده غذایی سر کرد و . . . . همچنان زنده موند!

- می شه همون دو ماه رو از پنج صبح بیدار بود و . . . . بدبختانه زنده موند!

- می شه تو یه تابستون عجیب و غریب به اندازه بیست سال پیر شد و . . . .به نفس کشیدن ادامه داد!

 - می شه زنده باشی و . . . . آرزو کنی که بمیری!گریه

یه نامردی گفته بود واحد تابستانی باعث می شه ترم راحت تری داشته باشی، فقط آرزو می کنم خدا اون دنیا خودش حقش رو بذاره کف دستش که نگفت:

- نباید کاراموزی و پایان نامه رو یه جا برداریناراحت

- نباید پایان نامه رو با یکی از اساتید . . . (حیف که نمره پایان نامه ام دستشه) برداشت منتظر

- نباید مثل چی سرت رو پایین بندازی و  از بین سه تا کارخونه داروسازی برای کاراموزی صنعت وحشتناکترینشون که "شهید قاضی" باشه انتخاب کنیعصبانی

- نباید اصولا حرف یک عده رو گوش کنیکلافه

و اما سرم سازی قاضی:

- جایی که بزرگترین سرم سازی خاورمیانه می باشد (بخوره تو اون سرشونعصبانی)

- جایی که در آن برای ورود و خروج کارت می زنندتعجب

- جایی که دانشجوی داروسازی از یه کارگر ساعتی کمترهیول

- جایی که حق نداری با هم کلاسی هات به دلیل پسر بودن صحبت کنیتشویق

- جایی که به دلیل دختر بودن حق نداری پاتو تو تنها قسمت دیدنی کارخونه که محوطه باشه بذاریسوال

- جایی که تو برنامه کاراموزی دانشجویان داروسازیش نوشته: بازدید از کارتن سازی: دو روز ، بازدید از بخش تحقیق و توسعه: حالا ببینیم چی می شه!!!!خنده

- جایی که چون سرم سازی بود خیلی استریل بود مثلا کارگرها با همون کفشی که می رفتن یه جایی! تو تولید قدم می زدنسبز

- جایی که آرزو می کنی کاش سرم و سرم سازی وجود نداشتگریه

حاشیه ١: در اثنای این مصیبت ها یه سر رفتیم کرمان -کنگره علوم دارویی (توضیحات بیشتر در ورژن آسپیرینقلب)

حاشیه ٢: راستش یه چیزی رو با تمام قلبم درک کردم، اینکه پاییز رو خیلی دوست دارم!

حاشیه ٣: خواب کوتاه راس می گه: احتمالا همه این چیزا رو از اون دنیا می نویسم و خودم هم خبر ندارم که مردم -یه تریلر واقعی اما نه واقعی تر از تابستانی که گذشت.

                                             یه پنی سیلین درب و داغان


 
comment نظرات ()
 
تابستان خود را چگونه گذراندید؟
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧
 

 نصف شم اگه دروغ بگم:

"تابستان خود را چگونه گذراندید؟" در سه ورژن پنی سیلین، آسپیرین، دیازپام به زودی بر روی پرده سینماهاتعجب(ببخشید یعنی روی پرده همین بلاگزبان)

بشتابید تا . . .حالش را ببریدخیال باطلچشمک

 


 
comment نظرات ()
 
فصل امتحانات را تعریف کنید!
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
 

خانم ها، آقایان ما برگشتیم! زنده اما شدیداً مجروح( مجروح یعنی همون مردود!)

شما که سنتون قد نمی ده اما یه زمانی یه لیستی تهیه کردم من باب فهمیدنی های امتحانات که الان می خوام کاملش کنم:

١) . . . !(هر کی این شماره رو پر کنه براش یه کف مرتب می زنیم!)

٢) اساتید خیلی ماها رو دوست دارن! چرا؟ چون همشون دوست دارن ما بیست بگیریم اما به نظرشون شونزده هم برامون زیاده-از فرمایشات گهربار دکتر رشیدی

٣) خشکسالی خیلی چیزه خوبیه وقتی وسط امتحان عملی برق قطع می شه

۴) ایضاً خیلی ضایع است وقتی در چنین موقعیتی استاد گرانقدر بفرمایند کارتون رو ادامه بدین چه احتیاجی به برق هست؟! (من واقعا از جناب ادیسون شرمنده ام!)

۵) امتحانات فرصت بسیار خوبیه تا اطلاعاتمون رو بالا ببریم! مثلا بفهمیم که سیروز کبدی ربطی به نارسایی کبدی نداره!

۶) مهم تر از همه اینکه وقتی یکی از اساتید چیزی رو بهمون می گن شما برعکسش رو اقدام کنین چون این شمایین که برعکس متوجه شدین!

٧) خیلی باحاله که کسایی که حتی یه جلسه سر کلاس نبودن تو درس تنظیم خانواده نمره های بالا رو گرفتن اونوقت من. . .

٨) این دیگه خیلی شخصیه ولی خب زشته آدم سر جلسه ای که همش ده نفر تو یه کلاس نشستن اون طور بلند بلند یه سوال تشریحی یه صفحه ای رو به یکی دیگه برسونه در نتیجه حقشه که استاد مچش رو بگیره!

٩) آدم یا پودر گیاه رو بو نمی کنه یا وقتی جلوی دماغش گرفت مثل چی نمی خنده که همه پودر بره هوا!

۱۰) همینه که هست، حرفی بود؟!

١۱) بستونه دیگه! نکنه منتظرین سوالا رو هم بهتون بگم، من اعصاب مصاب یخ ها!

                                                               پنی سیلین


 
comment نظرات ()
 
تسلیت
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧
 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

         هر کس نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

                       صحنه پیوسته به جاست

                                خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

درگذشت پدر بزرگوار همکلاسی عزیزمان آقای سید حامد ملجائی را به ایشان و خانواده ی محترم تسلیت عرض می کنیم.

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک                 دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ما رو هم در غم خود شریک بدونین ( آسپرین - دیازپام - پنی سیلین )


 
comment نظرات ()
 
سفرنامه
نویسنده : یکی از ما سه تا - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧
 

اینجانب آسپرین اعلام می کنم که نوشته ی زیر تحت فشارها و شکنجه های بسیار و به دستور پنیسیلین در فرجه ها نوشته شده استهیپنوتیزم

پنج شنبه 2/3/87 ساعت 7 صبح از ترمینال عازم تهران بودیم تا با قطار 6 بریم مشهد.آخه نهمین سمینار دانشجویان علوم پزشکی کشور ییهو در عرض 2 هفته از همدان پرید مشهد.حالا بیا بپر تا مشهد.خوشمزه

12 نفر بودیم+2 نفر در تهران به ما ملحق شدند.اتوبوس با 1 ساعت تاخیر و حرکت از جاده قدیم و توقف در داخل زنجان و هزار تا دعا و نذر بالاخره 5 رسید تهران.ساعت 6 تونستیم به سلامت سوار قطار شیم.از اون جایی که 14 سالی می شد که سوار قطار نشده بودم سوتی های خیلی قشنگی می دادم.مثلا هر وقت که ایستگاه نگه می داشت من تازه یادم می افتاد که باید برم یه جایی تا بلند می شدم ...همه می گفتن بشین الان درهارو می بندن.سبزوقت تمام

شب تا صبح هم از صدای بزن برقص آقایون همسفر یک لحظه هم خواب به چشمان نازنینمان  نیامد و فقط صدای خنده های ایشان بود که در واگن طنین افکن بود.خمیازه

جمعه 3/3/87 : صبح خروس خون رسیدیم مشهد.

ساعت 7 صبح رفتیم زیارت جای همه ی دوستان خالی خیلی خوب بود ولی از همون لحظه ی اول این حرف هارو شنیدم تا روز آخر.

لحظه ی ورود.بازرسی بدنی: خانم چادرت سایه میندازه!! (آسپرین):خانم سایه یعنی چه؟سوال

خانم جورابت چرا نازکه؟! خانم هوا گرمهوقت تمام

خانم چادرت افتاد!حرمت امام رضا رو نگه دار!! خانم حرمت یعنی چه؟دل شکسته

ولی خودمونیما عجب خدمتی کردن به مرحوم امام رضا!آدم دهنش باز می مونه.. تا می اومدم دعا کنم و برم تو حس یه هو حواسم می رفت به طلا کوبی ها و آیینه کاری های بالا سرم...

3/4/87 عصر رفتیم هتل طرقبه.البته آقایون اونجا متوجه شدند که به یه تبعیدگاه نزدیک هتل باید برن.اسم و مقاله ی همه ی بچه های تبریز یه جورایی اشتباه شده بود مثلا به جای اسم یکی از آقایون اسم تکنسین آزمایشگاه رو نوشته بودن.فکر کن غضنفر بشه هلن...آخ

4/4/87 صبح بعد از افتتاحیه سمینار شروع شد.خودمونیم ولی خیلی قاریشمیش بود.

جالب ترین قسمتش بخش بین الملل بود که حتی یک نفر شرکت کننده ی خارجی هم نداشت.ولی همه مجبور بودن انگلیسی ارائه بدن.

داورها که واسه خودشون عالمی داشتن و از داروسازی هیچی حالیشون نبود.نمونه ای از سوال هاشون:

آقا ببخشید رهش یعنی چه؟ مگه دارو به فرم ژل هم می شه در بدن؟ داروسازی لیسانسه؟؟!!!!!!تعجب

از تمام رشته ها بودن البته نه فقط علوم پزشکی!خواهرهایی از الهیات تشریف آورده بودن و چشم می دادن و نور نمی دادن(معادل فارسیشو براتون نوشتم).پیش اونا احساس طعمه بودن می کردی.اوه

5/3/87 ساعت 5 صبح : پاشو دیگه امروز ارائه داریم.باید درس بخونیم.

5 تا از بچه های تبریز پشت سر هم سخنرانی داشتیم.تا زمانی که نرفته بودم جلو بشینم تا برم بالا زیاد استرس نداشتم اونجا بود که احساس کردم قلب مبارک در دهانم می زند و روحم در حال تسلیم است که همون لحظه بود که رگ غیرتم به دادم رسید و استرس مبارک رو ساپرس کرد.عینک

یکی از بچه های گروه اجرایی که مسئول سالن بود داشت می گفت:اه از دست این ترک ها! هر چی بلا سرشون بیاد حقشونه!! یه ق نمی تونه بگه اومده داره سخنرانی می کنه!!! جانم؟؟! عصبانیاز بس حرص خوردم که استرس مسترس یوخ. تا اومدم یه چیزی بهش بگم اسمم رو شنیدم که پاشو بیا سخنرانیتو بکن ملت می خوان برن پذیرایی!استرس

تازه استرس خودشو رو کرد.نمی دونستم چه جوری شروع کنم خلاصه بعد از کلی لرزش های پارکینسونی یه جوری جمع و جورش کردم.حالا نوبت داورها بود.نامرد شروع کرد از قسمت آمار پرسید.اسم یه تست رو گفت که من تا تو عمرم نشنیده بودم.بنده هم به روی مبارک خود نیاوردم که اصلا نمی دونم اینی که می گی یعنی چه؟!یه جوری سمبلش کردم آخه پدر آمرزیده من که دانشجوی آمار نیستم.مشغول تلفن

6/3/87 صبح ساعت 10: وزیر محترم بهداشت و درمان تشریف آوردند و طبق معمول کلی تعریف و تمجید از برنامه ها و پیشرفت ها در مقایسه با 10 سال گذشته و سر بودن در منطقه!و... کردند

6/3/87  ساعت 3 بعد از ظهر:اختتامیه

جوایز رو اول از سخنرانی ها شروع کردن.بنده رو نفر سوم سخنرانی اعلام کردن.کلی کف کردم.ملتی هم منو تحویل گرقتن و تشویق کردنقلب.همین که جایزه رو گرفتم از بغل دستیم پرسیدم ربع سکه تو بازار چنده؟نیشخند

دو تا دیگه از بچه ها هم رتبه اوردن که کلا تبریز اول شد فکر کنم.البته لوح بچه ها به اسم خانم نوشته شده بود و اونها هم ناراحت بودن که بار معنوی سمینار به باد رفت!! واسم جالب بود اخه من همیشه لوح تقدیرا رو بعد از اینکه به والدین گرامی نشون می دادم مینداختم سطل آشغال! نگران نباش پنی جان فعلا این یکی رو نگه داشتم.

7/3/87 مشهد رو به مقصد تبریز با قطار 3 بعد از ظهر ترک کردیم.

دفاعیه:عزیزان مدل ما که اینجوری نبود ماهی به زور دو بار آپ می کردیم.حالا این پنیسیلین اکس می ترکونه و هی شرت وشرت پست می فرسته تقصیر من چیه؟ ما این پنیسیلین گل رو نداشتیم چی کار می کردیمقلب

آسپرین


 
comment نظرات ()